غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 29 روز سن داره

دختر آرزوهای من

خاطره من وغزل و بابا

      غزل جون بابا دیروز  صبح ۲۹۰۱۱.۸۹رفته بود کوه. من وتو هم رفتیم خونه ی مامانی به خاطر اینکه سرگرم بشی خاله دو سه تا روزنامه داد دستت تا باهاشون بازی کنی تو هم با اون دستهای خوشکلت همرو ریز ریز کردی .شب ساعت ۸ ونیم بابا از کوه برگشت و اومد دنبالمون از اونجایی که بابا یادش رفته بود کرم ضد آفتاب ببره حسابی سوخته بود  و تو هم بابا رو نمی شناختی و صورتتو از بابا برمیگردوندی  آخه همیشه بابا که از بیرون می یاد تو میخندی و سریع میری بغلش اگر هم بغلت نکنه شروع میکنی به گریه اما دیشب که اومد پیشت نگاهش هم نمیکردی ...
28 اسفند 1389

خاطرات من و غزل

    غزل  خانم مامانی این سومین باره که امشب من میخوام اولین خاطرمونو تو این وب بگذارم اما نمیدونم چرا پاک میشه عسل مامان از همون شبی  که اومدی {۱ بامداد ۱۷.۷ ۸۹} یه جلوه ی تازه ای به زندگیمون بخشیدی عزیز دلم منو بابا عاشقانه دوستت داریم و از بودنت کنارمون خدا رو صد هزار مرتبه شاکریم غزل گلم تو خیلی واسه هممون عزیزی .بخصوص که اولین نوه واولین نتیجه واولین خواهر زاده و اولین برادر زاده خونوادمونی.عزیزم از اونجایی که خیلی خوابت سبکه و خیلی کم میخوابی هیچ موفق نمی شم که بیام وخاطراتمونو ثبت کنم الان هم تا اومدم پای کامپیوتر بیدار شدی بنابر این مجبورم سریع  وخلاصه بگم.عزیزم ۳ روز دیگه میخوام بب...
26 اسفند 1389

لالایی

لالالالا گل پونه غزل خانم نگیر بونه لالالالا گل پسته غزل جونم شده خسته لالالالا گل بادام غزل جونم گرفت اروم لالالالا گلم باشی عزیزو همدمم باشی لالالا لا گل لاله غزل جونم توی خوابه لالالالا گلم لالا عزیزو همدمم لالا این لالیه که وقتی غزل خانم میخواد بخوابه براش میخونم
26 اسفند 1389

خاطره 4 شنبه سوری

عسل مامان امسال اولین سالیه که ۴ شنبه سوری رو با تو جشن گرفتیم از اونجایی که تلویزیون چند ساله که راجب خطرات اتیش بازی تو تلویزیون فیلم های ناراحت کننده ای نشون میده ما تصمیم گرفتیم که ۴ شنبه سوری امسالو کمی متفاوت برگزار کنیم بنابراین از چند هفته قبل قرار شد که با یه سری از دوستان و اشنایان بزن وبرقص کنیم تا خاطره ی خوبی تو ذهن هممون باقی بمونه  اینطور شد که دیشب قرار شد همه بریم خونه ی عزیز{مامان بزرگ بابا} و ارکستر بیاد تا بزنیمو برقصیم از موقعی که خواننده شروع به خواندن کرد تو هم خوشحال شدی ومدام دست وپا میزدی و خواب خوراک از یادت رفته بود تا اخر شب مدام تو  دست  همه میچرخیدی و خوش میگذروندی من هم بعد ا...
25 اسفند 1389

چهار شنبه سوری

 امسال اگه خدا بخواد قراره برای اولین بار ۴ شنبه سوری رو با غزل جون جشن بگیریم غزل جون قرار شده که همگی با هم بریم خونه عزیز {مامان بزرگ بابا}تا جشن بگیریم ...
24 اسفند 1389

خاطرات حمام

  غزل جان میخوام از حموم بردن ت بگم اولین باری که بر دیمت حموم ۱۴ روزت بود اخه نافت یه خورده دیر افتاد ۱۲ روزت بود .اولین بار مامان جون بردت حموم من وعمه هم اومدیم تو حموم تا ببینیمت عمه ازت فیلم گرفت من هم تند تند قربون صدقه ات میرفتم اخه تو حموم خیلی ساکت و خوشگلی {ماشاالله}.تازه که به دنیا اومده بودی من کاراتو بلد نبودم بکنم اخه خیلی کوچولو بودی ۳ کیلو و۴۸۰ گرم وزنت بود .۲۵ روزت بود که رفتیم خونه خودمون دلم واسه خونمون لک زده بود بالاخره زندگی ۳ نفرمونو تو خونمون شروع کردیم .تصمیم گرفتم که خودم تمام کاراتو بکنم اوایل خیلی سخت بو د حدودا یک ماهت بود که به خاطر عوض کردن مارک پوشکت پاهات دچار سوختگی شد و من مجبور بودم جاتو باز بگذار...
1 اسفند 1389

تجربيات تلخ و شيرين بارداري من

    پارسال همین ماه بود که رفتم ازمایش بارداری دادم خیلی هیجان زده بودم عصر همان روز بود که رفتم وجواب ازمایش را گرفتم وقتی که جوابو دستم داد انتطار داشتم که مثل توی فیلما بگه خانم جواب ازمایش مثبته وقتی سکوت خانم منشی رو دیدم یه نگاهی به ازمایش انداختم دیدم که سر در نمییارم بنابراین به خانم منشی گفتم  ببخشید جواب ازمایشم چیه دیدم گفت مثبته من هم که کمی حول شده بودم گفتم یعنی که حامله ام...وقتی از بارداریم مطمئن شدم با یه احساس عجیبی رفتم وجوابو به مجید هم گفتم  ...... .خلاصه ظرف کمتر از ۲ هفته خبر به گوش همه رسید و خونوادهامون خیلی خوشحال شدند. اویل خیلی حالت تهوع داشتم از بوی غذا حالم بد میشد خسته و کسل شده ...
25 بهمن 1389